یک ۱۳ رجب در یک ۱۶ دی؟

توی صحن یه حرم بود. راه میرفت و به اطرافش نگاه میکرد. یه صحن مثل خیلی از صحن های دیگه. یه محوطه ی باز که چهار طرفش رواق و بالای یکی از دیوارها گنبدی ساده داشت. شاید حتی طلا هم نبود. دیوارها هم همه آجری و بدون تزیین بود. شاید ساده ترین حرمی بود که می دید. ساده و کاملا خلوت. خودش بود و صحن خالی.

پیش خودش گفت: اینجا کجاست؟ کربلا؟

ناگهان صدای دهها خانم رو شنید که دسته جمعی می خوندند:

 

‎ اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

 

و بعد خودش هم همراهشون خوند. با گریه. مخلوطی از شادی و غم.... گریه ای که به جای چشمها، از دلش می جوشید...

 

********

 

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

نظرات 2 + ارسال نظر
بهناز شنبه 13 مرداد 1386 ساعت 03:54 ب.ظ

الهم عجل لولیک الفرج

ای مستی یاران بیا
مستان سلامت میکنند

باغی که من از بهار او بشکفتم
بشکفت و نمود هرچه من میگفتم
با ساغر اقبال چو کرد او جفتم
سرمست شدم سر بنهادم خفتم


*************

ای نرگس پر خواب ربودی خوابم
وی لاله ی سیراب ببردی آبم
ای سنبل پرتاب ز تو درتابم
ای گوهر کمیاب ترا کی یابم

حمید یکشنبه 14 مرداد 1386 ساعت 08:48 ق.ظ http://yahamid.blogfa.com

خوش به سعادتش.

در باغ شدم صبوح و گل می چیدم
وز دیدن باغبان همی ترسیدم
شیرین سخنی ز باغبان بشنیدم
گل را چه محل که باغ را بخشیدم

*************

یار آمده یار آمده ره بگشائیم
جویان دلست دل بدو بنمائیم
ما نعره زنان که آن شکارت مائیم
او خنده کنان که ما ترا میپائیم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد