توی صحن یه حرم بود. راه میرفت و به اطرافش نگاه میکرد. یه صحن مثل خیلی از صحن های دیگه. یه محوطه ی باز که چهار طرفش رواق و بالای یکی از دیوارها گنبدی ساده داشت. شاید حتی طلا هم نبود. دیوارها هم همه آجری و بدون تزیین بود. شاید ساده ترین حرمی بود که می دید. ساده و کاملا خلوت. خودش بود و صحن خالی.
پیش خودش گفت: اینجا کجاست؟ کربلا؟
ناگهان صدای دهها خانم رو شنید که دسته جمعی می خوندند:
اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
و بعد خودش هم همراهشون خوند. با گریه. مخلوطی از شادی و غم.... گریه ای که به جای چشمها، از دلش می جوشید...
********
اللهم صل علی محمد و آل محمد
الهم عجل لولیک الفرج
ای مستی یاران بیا
مستان سلامت میکنند
باغی که من از بهار او بشکفتم
بشکفت و نمود هرچه من میگفتم
با ساغر اقبال چو کرد او جفتم
سرمست شدم سر بنهادم خفتم
*************
ای نرگس پر خواب ربودی خوابم
وی لاله ی سیراب ببردی آبم
ای سنبل پرتاب ز تو درتابم
ای گوهر کمیاب ترا کی یابم
خوش به سعادتش.
در باغ شدم صبوح و گل می چیدم
وز دیدن باغبان همی ترسیدم
شیرین سخنی ز باغبان بشنیدم
گل را چه محل که باغ را بخشیدم
*************
یار آمده یار آمده ره بگشائیم
جویان دلست دل بدو بنمائیم
ما نعره زنان که آن شکارت مائیم
او خنده کنان که ما ترا میپائیم