فرشته
سه شنبه 13 آذر 1386

چی بدتر از اینه که پیش خودت، و با توجه به سابقه و تجربه و اونچه که گذشته و پشت سر گذاشتی، مطمئن باشی که با یک یا چند شخص غریبه نیستی و به اصطلاح جزو قوای " خودی " محسوب میشی و بعد درست در لحظه و جایی که منتظر و مطمئنی، باهات مثل غریبه ها رفتار میشه، و متوجه میشی که " زهی خیال خام! "  ؟؟!

خدا بهت رحم کنه و جایی هم منم منم نکرده باشی و به اغیار واقعی پز نداده باشی که " آآآآآره بابا ... ما سری از هم سواییم! روی منو زمین نمیندازند. هوای منو دارند! " که اگه پز داده باشی مجبوری دماغ سوختگی دوبل رو تحمل کنی و ببینی که دشمن شاد شدی.

میتونستم به جای همه ی این کلمات، در یک کلام و خلاصه بگم، " چی بدتر از دماغ سوختگیه؟"

همونطور که قبلا هم چند بار به طریقی دیگه با این جمله منظورمو بیان کرده بودم:

 

از محبت، دلها خوار می شوند....

 


سه شنبه 13 آذر 1386

 

اگه ازم بخوان روی قطعه ی معروف و شگفت انگیز پیانویی "خوابهای طلایی" مرحوم معروفی یه شعر بذارم، فقط می تونم روی اون تیکه ی اصلیش ( همون تیکه که مرتب تکرار میشه رو میگم دیگه) این جمله رو بذارم:

خوابهای طلایـــــــــــــــی! گاهی هم نقره ای!

دست خودم نیست. این جمله بی اینکه خودم خواسته باشم روی اون نت ها می نشینند. امکان نداره این قطعه رو بشنوم و هی توی هر تکرار اون تکه ی خاص زمزمه نکنم :

خوابهای طلایـــــــــــــــی! گاهی هم نقره ای!

فقط چیزی که اذیتم میکنه انتظاری هست که بعدش دارم. میخوام بدونم بعدش چی؟‌خوابهای طلایی ِ گاهی هم نقره ای، چی؟!! چکار می کنند؟ کجا هستند؟ تاثیرشون چیه؟‌سرنوشتشون چی بوده؟

پ. ن ۱ - خیلی کم مشغله ی فکری دارم باید فکر اینم باشم؟ 

پ.ن ۲ - به قول خودم خواستم یه کمی از فشار فکری ام کم کنم. دو روز حواسمو فقط معطوف دو سه تا کار مهم کردم. نتیجه اش این شد که از ثبت نام اینترنتی کلاس زبان دخترک جا موندم. حالا باید برای گرفتن مرخصی (توی ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن هیر و بیر ) فکرمو مشغول کنم و هی نگران این باشم که آیا موفق میشم اون موج جمعیت مشتاق رو کنار بزنم و با مسئولان بسیار بسیار مودب و صبور اون آموزشگاه صحبت کنم یا نه؟ 

پ. ن ۳ - حالا که از موضوع منحرف شدم اینم بگم! پیرو تنش های وحشتناکی که طی دو سال برای ثبت نام دخترک در اون آموزشگاه متحمل شدم و پیرو ایمیل های بی فایده ای که برای روسای آموزشگاه فرستادم و از رفتار غیرانسانی مسئولان ثبت نام شکایت کردم، در یک اقدام تلافی جویانه، همین سه چهار ماه پیش در آزمون بالاترین سطح مدرک اون آموزشگاه (سینیور نمیدونم چی چی ...  Senior English Course) شرکت جسته و نایل به کسب مقام اول در آزمونهای کتبی و شفاهی شدم. درعین اینکه نگران وضعیت زبان آموزی دلبند خویش می باشم (چون اگه معلمهایی که برای تدریس در آن آموزشگاه پذیرفته میشوند و این مدرک سینیور نمیدونم چی چی رو دارند، از سطح سوادی پایین تری از این حقیر برخوردار هستند و زرنگ زرنگه شان من هستم، جای نگرانی هم دارد)، خوشحالم که اینک مدرک لازم برای نفوذ به آن آموزشگاه ِ زیر سئوال رفته را دارم.

مادر این دخترک نیستم اگه هفته ای چند تا کلاس توی اون آموزشگاه برندارم و پوز هرچی مسئول کارشکن بیحوصله و بی نزاکت رو به خاک نمالم! آخه مدرس های اون آموزشگاه از امتیاز ثبت نام دوستان و اقوام خارج از نوبت برخوردار می باشند!!!    

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آذر 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 22381