فرشته
شنبه 29 اردیبهشت 1386
تنسی ویلیامز

دو تا از سرگرم کننده ترین کارهایی که مشتاقانه سراغشون میرم گشت زدن توی کتابهای فرهنگ لغت و مجموعه های جملات قصاره.

میتونم ساعتها توی Oxford Advanced Learner's Dictionary از یه لغت به لغت دیگه برم و مثالهاشو بخونم. درسته که بارها و بارها خوندن لغات باعث نشده همه شونو به خاطر بسپرم، اما کمک کرده بعضی جاها که بدجور گیر افتادم، به نحوی معنای کلمات رو برسونم یا بفهمم.

وقتی میگم مجموعه جملات قصار، منظورم هر مجموعه ای نیست. فقط اونها که witty  رو بعنوان شاخص اصلی مجموعه به همراه دارند. جملات قصار هوشمندانه ای که گاهی به نظر ساده میان ولی کلی حرف توشون هست. بعضی ها ایهام و کنایه رو چاشنی جملاتشون کردند و همون باعث شده جمله ای ماندگار و خوندنی بشه.

....

این چند تا جمله ی تنسی ویلیامز رو بخونیم؟

.All cruel people describe themselves as paragons of frankness

تمام افراد بیرحم، خودشون رو نمونه های بارز و بی بدیل " صراحت " میدونند!

 

.Death is one moment, and life is so many of them

مرگ تنها یک لحظه، و زندگی هزاران از همان لحظه هاست.

 

 

.Time is the longest distance between two places

 زمان، طولانی ترین فاصله بین دو مکان است.

(مگه نه اینکه گذشت زمان با حرکت مکانی زمین همراهه؟ شاید این اشاره به همون موضوع باشه؟ نه؟)

 

 

 

When so many are lonely as seem to be lonely, it would be inexcusably selfish to be lonely alone

وقتی این همه انسان تنها در دنیا وجود دارند، خودخواهانه و غیر قابل بخشایش خواهد بود اگه بخواهیم به تنهایی تنها باشیم.

 

.I have always depended on the kindness of strangers

همیشه روی محبت غریبه ها حساب کردم!

 


سه شنبه 25 اردیبهشت 1386

این روزا به شدت عاشق دخترم هستم. یعنی از اون عشقهای لحظه به لحظه در حال افزایش.

بعد از ظهر ها که میخوام برم خونه انگار بال در میارم. انگار هر لحظه که زودتر برسم، بیشتر میتونم دلمو بهش نشون بدم. همش توی این فکرم که همزمان با رسیدن به خونه کاری هم براش انجام بدم که هم جالب باشه و هم خوشحالش کنه.

همزمان، به شدت دلم براش میسوزه. برای تنهاییش و اینکه منو بعنوان بهترین و شاید تنها دوست  خودش انتخاب کرده. نه که بدم بیاد. فقط میترسم. نگرانم. دلم میسوزه.

من بچه ی اونم. به من و خواسته هام رسیدگی میکنه.  مثل یه مادر من و ناراحتی هامو میشناسه. از مدرسه که میرسه خونه اول به من خبر میده که رسیده و کمی دل و قلوه رد و بدل میکنیم و  بعد میره سراغ ناهار. مثل یه مادر درموردم غیرتی میشه و اگه زمانی از کسی یا چیزی لجم در اومده باشه، مثل خودم حرص میخوره و راه حل پیشنهاد میکنه. گریه ی منو که می بینه تند تر از من اشک میریزه.

خدایا شکرت. خیلی خیلی شکر. به اندازه ی جبروت خودت شکر. ولی من از این عشق دو طرفه میترسم. نگرانم. نگران ....

پ. ن : ‌انصافه که علاوه بر تحمل درد عشق مادری، درد بی انصافی های مبتنی بر قوانین و مقررات حقوقی رو هم تحمل کنیم؟ همین که مادر هستیم بس نیست؟ 


>>

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آذر 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 22368