فرشته
دوشنبه 28 اسفند 1385

همیشه برای جانبازها و مصدومین جنگ احترام خاصی قائل بودم و هستم. همیشه اونها رو نمونه های آشکار گذشت و ایثار و مجاهدین شجاعی دیدم که اجر بزرگی مثل رضایت خدا انتظارشون رو میکشه.  سوای همه ی اعتقادات و دلیلی که هر کدومشون رو به حرکت و " ننشستن " سوق داده، یک شاهد عینی وجود داره: شجاعت. دلایل اعتقادی سر جاشون. اما این گروه از انسانها، شجاعت و مرد عمل بودن رو هم تمام و کمال نشون دادند. نه فقط زمان روبرو شدن با خطر که خیلی خیلی خیلی بیشتر در زمان حال که لحظه لحظه ی حیاتشون هم دست و پنجه نرم کردن با درده...

 

به زبان چیزی میگیم و با قلم چیزی می نویسیم و  تحسینشون می کنیم. اینها همه اش حرف هستند. همه اش حرف. آیا هیچکدوم از ما می تونیم ساعتها و روزها فقط حرف بزنیم و تحسین کنیم؟ مگه درد داره؟ چیه؟ حوصله مون سر میره؟  کلمه کم میاریم؟ پس چیه؟ آیا با گفتن اون حرفها، زجری رو که اونها کشیدند و می کشند رو تحمل کردیم و می کنیم؟ ما دقایقی می نویسیم و اونها سالها (شب و روز بی وقفه) درد رو تحمل می کنند. مثل شیرهای به زنجیر کشیده شده. زنجیر معلولیت های جسمی شون.

 

********

 

ضربه ی محکم کش به چشمم وارد شد.  تا چند دقیقه گیج بودم. درد شدیدی تمام حدقه چشم و بعد سینوس های صورتمو در برگرفت...

چند ساعت بعد در مطب متخصص چشم در آخرین روز کاری مطب...

 

خانم شانس آوردید! با اینکه قرنیه تون زخم برداشته ولی به قسمت بینایی تون آسیبی نزده. این قطره رو تا آخر مصرف کنید و یکی دو روز از چشمتون کار نکشید. گواهی می نویسم که برای استراحت در منزل، به کارفرماتون تحویل بدید...

 

*******

 

ظرف مایع تمیز کننده کاشی و موزاییک رو برداشتم و ریختم روی کاشی ها. جز شیطان جهالت کی میتونست بر فکرم مسلط بشه و بهم بگه مایع سفید کننده و پودر لباسشویی رو هم بهش اضافه کن؟؟!!!

 

با حواس پرتی تمام در حالیکه فکرم مشغول کارهایی بود که باید تموم میکردم معجون شیطانی رو آماده کردم. بلافاصله تاثیرش رو روی ریه ام گذاشت. ریه ی بیچاره زبان بسته ای که در حالت عادی هم سالهاست گرفتار آسم و تحت درمانه.

دخترم با دستپاچگی برام شیر آورد. دوید دنبال اسپری سالبوتامول ... آب آورد. اشک میریخت و حاضر بود هر کاری کنه که نفسم برگرده. به وضوح خفه شده بودم. حس میکردم از ریه ام هیچی نمونده. دردناک تر و زجر آورتر از اون نوع نفس کشیدن  رو تا اون لحظه تجربه نکرده بودم. بخواهی نفس بکشی ولی نتونی. دور و برت اکسیژن باشه ولی به تو نرسه. زیر آب نباشی. توی خلا نباشی ولی حس کنی داری خفه میشی.

 

شب تا صبح صدای سوت ریه ی خودمو میشنوم. توی تاریکی شب به جانبازهایی فکر میکنم که سالهاست نفس راحت نمی کشند. سالهاست صدای خس خس ریه اشون رو می شنوند...  به جانبازهایی که سالهاست جای چشم سالم توی صورتشون خالیه... درد من نادان بی احتیاط کجا و درد اونها کجا؟

 

با شرمندگی درد و بیخوابی رو تحمل می کنم.


شنبه 12 اسفند 1385
مسیر

توی راه تکمیل شناخت، به افرادی برخورد کردم که شناخت بهتر و کامل تر رو برام ممکن کردند و میکنند.

اما امروز وقتی تقویم رومیزی مو ورق زدم و طبق معمول هر صبح کاری، جمله ای از یکی از معصومین رو خوندم، مولا علی ( ع ) فرمود:

 

حق با شخصیت ها شناخته نمی شود، حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی.

 

حالا چکار کنم؟ از کجا بفهمم کجام؟ چطور بفهمم کی همراه حقیقی بوده و کی نه؟ چطور شک کنم؟ چرا شک کنم؟ چرا شک کنم وقتی نتیجه اش الحمدلله مثبت بوده؟ نبوده؟ خدایا! بوده یا نبوده؟

 

 


>>

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آذر 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 22371