فرشته
شنبه 28 بهمن 1385
مادر مامور

چهارشنبه شب درست ساعتی که داشت خوابم می برد رییسم به خونه مون تلفن زد و گفت : " فردا پاسپورتتون رو بیارید . از دوشنبه تا پنجشنبه ی هفته ی آینده در دوبی یک نمایشگاه صنایع غذایی هست که باید به نمایندگی از من همراه برادرزاده ام برید."  بازدید از حدود چهارصد تا شرکت و غرفه هاشون!؟

ای بابا! حالاجواب دخترمو چی بدم؟ هیچی ... تا صبح همش در این فکر بودم که چطوری بهش بگم که اجازه بده من برم. آخه دخترک مهربان من، بسیار به من وابسته است (و من نیز به او!) : شبها تا همدیگه رو سیصد و هفتاد و پنج بار نبوسیم و بغل نکنیم خوابمون نمیبره. من هم اگه تا صبح ازش سی چهل تا لگد و ضربه محکم آرنج دریافت نکنم شبم صبح نمیشه! با هزار تا فیلم و نمایش ازش پرسیدم: تو چند روز منو نبینی خیلی دلت تنگ میشه؟ گفت : یه روز. بعد یاد اون سفرم افتاد که چند ماه پیش یه روزه رفتم رشت و برگشتم. با یادآوری اش اشکش راه افتاد. دلش برای خودش و حالی که اون روز داشت سوخت.( اشک دل منو ندید . دید؟ )

صبح روز بعد (که به پدرش گزارش دادم که چنین برنامه ای هست و اجازه مو گرفتم) از ماجرا باخبر شد!!!! از اون روز هر از گاهی بغض میکنه و اشک میریزه. میگه دلش برای تنهایی من در کشور غریب میسوزه و دلتنگ هم میشه. میگم اگه دوست نداری برم خب نمیرم. ولی میگه :‌ نه! برو. ولی یاد تنهایی ات که میفتم دلم میسوزه (اینا رو با هق هق  و اشک میگه. دخترک احساساتی رئوف من...) 

  حالا قراره که (به پیشنهاد جالب یکی از دوستان) به روش زیر این ماجرا رو مدیریت کنم:

دادن مسئولیت هایی مثل ریختن دونه برای کبوترها  هر روز صبح به محض بیدار شدن (کاری که در ۹۹٪ موارد خودم انجام میدم) - هر روز فقط یه حدس بزنه که چه سوغاتی هایی در انتظارشه و نوشتن اون حدس - نقاشی کشیدن در باره ی کارهایی که هر روز انجام داده (گزارش تصویری)

 

امان از دلتنگی ... امان ....

 اجازه ی مرخصی می فرمایید دوستانم؟  بدی های منو به بزرگواری های خودتون حلال می فرمایید؟


سه شنبه 24 بهمن 1385
یک تغییر مثبت

همیشه توی آگهی های استخدام روزنامه چشمم به شغل " مدیریت فنی بند ب " میفتاد. اینو میدونستم که این دسته از مدیران در آژانسهای سیاحتی و مسافرتی کار می کنند ولی نمیدونستم ماهیت رشته شون چیه و کجا همچین دوره ای رو میگذرونند.

 

تا اینکه چهار پنج هفته پیش یه آگهی دوره ی مکاتبه ای نیمه حضوری مربوط به این نوع مدیریت ( و دوره ی آموزش راهنمایان تور = tour leadering)  رو توی روزنامه دیدم. کنجکاوی مو با تماس تلفنی و کسب اطلاعات کامل ارضا کردم.  البته به ارضای کنجکاوی بسنده نکردم و تصمیم گرفتم از این فرصت مکاتبه ای بودنش (و اینکه مجبور نیستم چند ماه با هزار جور جنگولک بازی و خواهش و اره شدن اعصاب و استدلال، صاحب اختیارمو متقاعد کنم که حضور در این کلاسها ضرری برای بنیان و اساس خانواده نداره) استفاده کنم و برای آشنایی و گرفتن مدرک (به درد بخور)ش اقدام کنم. به درد بخور بودن مدرک دراینه که کسی که این مدرک رو داشته باشه میتونه آزانس مسافرتی تاسیس کنه و اگه خودش هم نخواد و یا نتونه اونجا حاضر باشه میتونه مدرکش رو در اختیار کسی که سرمایه داره ولی مدرک نداره قرار بده. شرطش هم فقط داشتن مدرک تحصیلی بالای دیپلم دبیرستانه.

 

سرتونو درد نیارم. ثبت نام کردم و حالا به شدت در احساس رضایت غرق هستم. یکشنبه ی هفته ی قبل سر یکی از کلاسهای  این دوره حاضر شدم. دلیل رضایتم نه تنها هیجان یادگیری سرفصل های جدیده، بلکه فرصت آشنایی با دوستان و اساتیدی هست که با بودن در کنارشون، احساس آرامش و همدلی میکنم. روح تشنه و ساکت من دنبال همزبان ها و همدلانی هست که منو به خود تقریبا فراموش شده ام نزدیک کنند.  این کلاسها و این مباحث، این معجزه رو در اختیارم گذاشتند.

 

خدایا شکرت.

  


>>

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آذر 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 22390