فرشته
دوشنبه 27 آذر 1385
بس قدرتمندم

هیچ ندارم کس از من بستاند.

هیچ ندارم بلرزم از بیم از دست دادن

هیچ ندارم پنهان کنم در سکوت

یا سراپا چشم باشم از بیم ربوده شدن.

می توانم بی پروا بایستم

رو در روی همه ی بادهای جهان.

...

آزادم اکنون،

با بال ها و رویاهایی رها،

بس توانا برای در آغوش گرفتن همه چیز

و تو ای دنیا!

هر چه بیشتر از من می ستانی،

بیشتر در چنگ منی.

و چون از خود دست شویم،

بیشتر از هر زمان دیگر

متعلق به منی.

Blaga Dimitrova


شنبه 25 آذر 1385
کفو

تصور کن:

 

صبح زودی رو توی یه خونه که پا میشی و چای دم میکنی و  بساط صبحونه رو راه میندازی. تا همسر و بچه ات برای صبحونه بیان، میشینی پای تلویزیون. اول صبحه و کانالی که تو انتخاب کردی تازه برنامه هاشو شروع کرده و داره آیاتی از کلام خدا رو پخش میکنه. چشمهاتو بستی و داری گوش میدی. همسرت از راه میرسه و کانال رو عوض میکنه و میذاره سر شلوغ پلوغ ترین برنامه ی صبح ... حالت گرفته میشه ولی اعتراضی نمیکنی. نه تنها واسه اینکه جر و بحثی پیش نیاد. بلکه از اینکه شرایطی رو فراهم کنی که کفر گویی و سنگین شدن گناه آسون تر بشه خود داری کنی. پا میشی چای میریزی...

 

تصور کن :

 

جمعه است و بچه ات مریضه و تو  به پدرش میگی : " لطفا این بچه رو ببر دکتر. سرفه هاش خیلی اذیتش میکنن. تا مریضی اش بیخ پیدا نکرده و توی این روزای امتحانهاش از درس و مدرسه عقبش ننداخته جلوش گرفته بشه."  قاعدتا" توقع داری حالا که پدر محترم خودش متوجه ی این موضوع نشده و تو به جاش به این موضوع هم فکر کردی، از جاش پاشه و بچه رو ببره دکتر. ولی میشنوی : " امروز جمعه است. دکترهای کشیک درمانگاه به درد نمیخورن. بمونه فردا. تازه! این که داروهاشو مرتب نمیخوره. مرض دارم الکی ببرمش پیش دکتر؟!!"  میدونی که هر حرف و بحثی اضافه و توضیح واضحاته... ترجیح میدی امیدت رو توی این موضوع هم کاملا ببری.

 

تصور کن :

 

نشستی برنامه ای که صحنه هایی از حرم یه امام عزیز رو نشون میده تماشا میکنی و دلت رو پرواز دادی و داری کیف میکنی. همسرت از راه برسه و کانال رو غرغر زنان عوض کنه و بگه : کارمون همش شده چسبیدن به اموات (نعوذو بالله) ...

 

تصور کن:

 

سر کار هستی و توی شلوغی کار، بچه ات بهت زنگ بزنه و بپرسه: " امروز میتونی زودتر بیایی؟"  بپرسی چرا؟ و بگه : " که واسه امتحان فردا باهام بیشتر کار کنی. وقتی میرسی خسته ای. گفتم شاید اگه زودتر بیایی کمی استراحت کنی و اذیت نشی."  همکارت صحبتهاتو بشنوه و ازت بپرسه : همسرتون توی کارهای درسی بچه تون کمکی نمیکنه؟

و تو از این سئوال جا بخوری. چون اونقدر به موضوع به دوش گرفتن اغلب مسئولیتها عادت کردی که دیگه به ذهنت نمیرسه توی بعضی از خونه ها پدرها به بچه ها توی کارهای درسی کمک میکنند.

 

تصور کن:

 

لحظاتی رو که تنها نشستی و به " دستان " استاد شجریان گوش میدی و اشک توی چشمهات پر شده و قلبت هم همزمان با نت های چهارگاه تاپ تاپ میکنه. اما همین حس رو هم مجبوری مخفی کنی تا مبادا اشکهات بریزند چون مطمئنی که اگه همسرت بیاد، کلماتی که بتونی دلیل اشکهاتو توضیح بدی نداری. چطوری بگی که این حالت خاص نتیجه ی همون تاثیری هست که موسیقی سالم روی هر انسانی میذاره. چطوری توضیح بدی که این نوع موسیقی همونه که وقتی انسان هنوز به زمین نیومده بوده، در عرش خدا شنیده؟

 

تصور کن :

 

به تشویق استادهای دوران تحصیلت، برای کنکور کارشناسی ارشد ثبت نام کنی و روز قبل از امتحان، با تشویش و نگرانی،همسرت رو مطلع کنی و جواب بشنوی : " پس ما اینجا بوقیم دیگه؟ " و تو مثل بقیه ی سالها، ادامه ی تحصیل رو به " شاید وقتی دیگر" موکول کنی.

.

.

.

.   

 

دوست داری باز هم تصور کنی؟ صحنه هایی رو که برای خیلی ها حل شده و بدیهیه و برای تو به نوعی سرپوش گذاشته شده و بهش رنگ و روی " حل شده " زدی؟

 

 

                                                       


>>

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آذر 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 22370