آخه این چه کار عجیب غریب وبی معرفتانه (!) ای بود که از من سر زد؟!! لعنت خدا بر دل سیاه شیطان! این موضوع از دیشب تا حالا فکرمو مشغول کرده. خودمو سرزنش میکنم:
حدود ساعت هشت ونیم تا نه شب جمعه ۱۶ بهمن هشتاد و سه، درست قبل از میدون آزادی، نگه داشتم تا دو تا از عزیزترین انسانهایی که دلم شناخته ، زیر مخلوطی از بارون و برف، از ماشین* پیاده شن.
آخه آدم هم اینقدر گیج؟ اینقدر بی معرفت؟ آخه چرا میدون آزادی؟ اونهم توی اون هوا؟ اونها که مسیرشون از اون سمت نبود؟ دلتنگ بودم. دلم گرفته بود. نمیخواستم اشکهامو ببینند. همیشه وقت خداحافظی همینطوریم : گیج ... و در نتیجه، بی معرفت!
*(همون اتومبیل . گاهی استفاده درست از کلمات، چقدر نوشته رو بی قواره میکنه) |