فرشته
چهارشنبه 17 آبان 1385
اشک آلود مثل باران

آخه این چه کار عجیب غریب وبی معرفتانه (!) ای بود که از من سر زد؟!! لعنت خدا بر دل سیاه شیطان! این موضوع از دیشب تا حالا فکرمو مشغول کرده. خودمو سرزنش میکنم:

حدود ساعت هشت ونیم تا نه شب جمعه ۱۶ بهمن هشتاد و سه، درست قبل از میدون آزادی، نگه داشتم تا دو تا از عزیزترین انسانهایی که دلم شناخته ، زیر مخلوطی از بارون و برف،  از ماشین* پیاده شن.

آخه آدم هم اینقدر گیج؟ اینقدر بی معرفت؟ آخه چرا میدون آزادی؟ اونهم توی اون هوا؟ اونها که مسیرشون از اون سمت نبود؟ دلتنگ بودم. دلم گرفته بود. نمیخواستم اشکهامو ببینند. همیشه وقت خداحافظی همینطوریم : گیج ... و در نتیجه، بی معرفت!

 

 

*(همون اتومبیل . گاهی استفاده درست از کلمات، چقدر نوشته رو بی قواره میکنه)


جمعه 12 آبان 1385
غیر قمر هیچ مگو

پشت یه تاکسی خوندم:

دنیا بی ابوالفضل مثل زندانه.

فکرم و دلم رفت سراغ وجود مقدسش:

خدا مصلحت دید گلهایی از بهشت رو روی همین کره ی خاکی زمین، پرورش و رشد بده. اونوقت نامردهای بی سلیقه ی ابله، به جای قدر شناسی و درک، پرپرشون کردند.

واسه همین :‌دنیا بی ابوالفضل، برهوته.

 

ای جان عزیز دل ما...


>>

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آذر 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 22375