فرشته
سه شنبه 27 تیر 1385
...

بمیرم برای دلت!!

هر چه هشدار دادی، هرچه در لفافه گفتی، هر چه بد قلقی کردی، فایده نداشت. دیگه دیره. دیر.

دلت نترکید از این همه دلواپسی؟!

بمیرم برای دلت. بمیرم ....


سه شنبه 27 تیر 1385
من مانده ام مهجور از او ...

خوندن متن شعر تصنیف میرزا کوچک خان در قسمت کامنت های وبلاگ یه دوست، منو به بیست و دو سه سال قبل برد. به صبحهای تاریک زمستونی که برای رفتن به مدرسه آماده میشدیم. توی آشپزخونه، که با نور لامپ مهتابی روشن بود، همراه پدرم به برنامه صبح رادیو رشت گوش میدادیم و تقریبا هفته ای یک بار، این موسیقی غم انگیز لالایی وار رو می شنیدیم.

هنوز اون تم بسیار غمناک توی وجودم واضح و آشکار زمزمه میشه...

من دیگه پدرم رو به همون شکلی که حدود سی و هفت هشت سال دیدم، نخواهم دید. دیداری اگه باشه، فقط با رفتن من امکان پذیر خواهد بود. اونوقت، من هم همون شکل همیشگی رو نخواهم داشت.

بابا جان... کجایید؟ بعد از ورود به  خاک مخلوط با برف، کجا رفتید؟

با همه وجودم لمس کردم که چطور  نعمتی مثل برف، نعمت بزرگ دیگه ای رو از من گرفت ...


>>

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آذر 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 22384